لایف

به نام خدا
زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم. کی زمانی میرسه که بفهمم زیباتر از اون چیزی بوده که فکرش رو می کردم؟

به کدام مذهب است این
به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون کعبه آیی...

احساس خوب!

یا لطیف

وقتی آدم بعد از یه روز که همه اش چیزهای بد شنیده و ناراحت و دپرس بوده یهو یه دوستی یه چیزی میگه که آدم حس خوبی بهش دست میده چقدر خوبه. یه چیزی میگه که آدم حس میکنه زندگی به اون بدی که فکر میکرده نیست. یه چیزی که خیلی خوبه، خیلی ساده است ولی خیلی قشنگه! بعد یه حس خوبی به آدم دست میده، حس آرامشی که آخیش! It's over!

همیشه از این جور چیزها توی زندگی هست. همین جور چیزهاست که باعث میشه آدم هی بدتر و بدتر نشه. اصلا زندگی همین جور چیزهاش خوبه.

ذهن بازیگوش!

یا لطیف

اگر آدم دلش هر کاری رو بخواد به جز درس خوندن، اگر آدم ذهنش هرجایی باشه به جز کتابی که داره میخونه، اگر هر جایی دوست داشته باشه بره به جز سر کلاس درس، اگر کلی چیز رو دوست داشته باشه ولی هی زمان کم بیاره برای انجام دادنشون...اگه آدم در عین حال کارهایی رو که میکنه رو هم دوست داره ولی دلش کارهای دیگه هم میخواد. آخرش چی میشه؟ سر این آدم چه بلایی میاد؟ وقتی داره می میره داره میگه «ای کاش...» ؟!

رویای داستان پرداز

یا لطیف

نمیدونم سرنوشتم داستان پردازی خواهم بود یا بالاخره یه روزی توی یکی از داستان هام نقش اصلی میشم.

صبر

یا لطیف

در بیشتر مواقع وقتی یک اتفاقی می افته من توی بطن ماجرا نیستم. یعنی نقش اول ماجرا نیستم. فقط باید صبر کنم و ببینم که چی میشه. آخر داستان چی میشه. مثل یه تماشاگر یا یه خواننده ی کتاب. گاهی این صبر کردن خیلی طاقت فرسا میشه.

ز مثل ...

یا لطیف

بعضی اوقات از اینترنت بدم میاد. اینترنت نمیذاره چیزی توی خاطره ی آدم بمونه و فقط یه خاطره بمونه. یه آهنگی که یه روزی توی یه حس خاصی توی رادیو شنیدی یا یه کتابی که به صورت اتفاقی از یکی گرفتی و خوندی. کتابها و آهنگهای نایابی که با وجود اینترنت یاب! می شن. اون آهنگی که مدتها فقط خاطره اش توی ذهنت بوده حالا فایلش توی کامپیوترته. نمیدونم خوبه یا بد ولی اون خاطره انگار یه جورایی مقدس بوده مثل یک جنس عتیقه که اگر دست بزنی بهش میشکنه یا اینکه ارزشش رو از دست میده.

یه کتابی خونده بودم ۵-۶ سال پیش وقتی مدرسه بودم به نام «ز مثل زکریا» که از همین جنس کتابها بود. الان رفتم توی اینترنت سرچ کردم پیداش کردم. هم خوشحال شدم هم یه جورایی دلم نمیخواد دانلودش کنم. دلم میخواد همون تصویر روی جلد و همون حسی که برای اولین بار بهم داده بود باقی بمونه.

توی این عصر اطلاعات هیچ اسمی دیگه فقط یک اسم نمیمونه.

The story of MoonLight Sonata

یا لطیف

نمیدونم این داستان چقدر درست باشه ولی اگر هم حقیقت نداشته باشه به عنوان داستان دوسش دارم

THE MOONLIGHT SONATA

One evening Ludwing van Beethoven and a friend were taking a walk. As they were passing through a narrow, dark street, they heard music coming from a little house.

“Hush” Beethoven said. “it is from one of my most beautiful pieces.”

Suddenly a voice said, “I cannot play anymore- it is so beauty! How I wish I could hear that piece played by someone who could do justice to it.”

Without a word, Beethoven and his friend entered the houde. It was the home of a poor shoemaker. At the piano sat a young girl.

“Pardon me,” said the great composer. “I am musician. I heard you say you wished to hear someone play the piece you have just been playing. Will you permit to play it for you?

“Thank you very much,” answered the girl, “but our piano is very old. And we have no music sheets.”

“No music sheets! How did you play, then? Asked Beethoven.

The young girl turned her face toward the great master.

Looking at her more closely, he saw that he was blind.

“I play from memory,” she said.

“where did you hear the piece that you were playning just now?

“I used to hear a lady practicing near our old home. During the summer evenings, her windows were open, and I walked to and fro outside to listen to her, “ she answered.

Beethoven seated himself at the piano. The blind girl and her brother listened with raptured to the master’s playing. At last the shoemaker came neqr and asked, “Who are you?

Beethoven made no answer. The shoemaker repeated his questions, and master smiled. He began to play the piece which the girl hads trying to play.

The listeners held their breath. When the playing stopped, they cried, “You are the master himself! You are Beethoven!”

He rose to go, but they held him back.

“Play for us once more- only once more,” they pleaded.

He seated himself again at the piano. The brilliant moonlight was shinning into the bare little room.

“I will compose a sonata to the moonlight,” he said.

He looked thoughtfully for something at the bright skies lit up by the moon and the twinkling stars. Then his fingers moved ocer the keys of the old, worn piano. In low, sad, sweet strains, he played his new piece. Finally, pushing back his chair, and turning towards the door he said, “Farewell to you.”

He paused and looked tenderly at the face blind girl.

“Yes, I will come again an give you some lessons. Farewell! I will soon come again!”

Beethoven said to his friend, “let us hurry that I may write out that sonata while I can yet remenber it!”

That was how Ludwing van Beethoven’s famous “Moonlight sonata” was composed.

من میخوام که نمیرم

یا لطیف

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
——
پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو

آرزو

یا لطیف

دیروز یک آدم ناآشنا به صورت کاملا غیر منتظره بهم گفت حالا یه آرزو کن و من کلی فکر کردم و در نهایت آرزوی خوبی نکردم. چرا؟؟؟ آدم باید آرزو داشته باشه آرزوهایی که مثل شیشه شفافه و براش روشن و واضحه که چی هستن. آدم برای فکر کردن به آرزوهاش نباید مکث کنه. چرا من مکث کردم؟