و دوباره...!

«یا لطیف»

مرگ آدم‌های اطراف را می‌بینم و احساس می‌کنی مرگ چقدر راحت است و چقدر نزدیک و دم دستی. اما بعد آدم‌هایی را می‌بینم که سالیان سال است با درد و عذاب سر و کله می‌زنند ولی مرگ سراغشان نمی‌آید. 

داستان این است که نه مردن بعضی آدم‌ها مرگ را به من نزدیک‌تر می‌کند و نه عمر طولانی بعضی دیگر.

هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٥٦

او زنده مى‌كند و مى‌ميراند و به سوى او برگردانده مى‌شويد.

فقط این باور را در من تقویت می‌کند که مرگ یک اتفاق نیست. شاید هم دوست دارم که مرگ یک اتفاق نباشد. دوست دارم موعدش برسد. رسیدنی باشد. نه اینکه ناگهان غافلگیرت کند. آدم‌های زیادی به نظر تصادفی می‌میرند ولی ما چه می‌دانیم لحظات قبل از مرگ چه بهشان گذشته است. یا روزهای قبل از مرگ.

دلم می‌خواهد موعد مرگم فرا برسد و همینطور بی‌هوا نیایند سراغم و غافلگیرم کنند. دلم می‌خواد آماده باشم.

روز مرگم نفسی وعده‌ی دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

مجلس ترحیم

«به نام خدا»

مجلس ترحیمم را تصور می‌کنم که خودم در آن نشسته‌ام. آدم‌ها می‌آیند و تسلیت می‌گویند و می‌روند. دوست‌هایم، خانواده‌ام، افرادی که خیلی وقت است ندیدمشان، همکارهایم، حتی دوستان خانواده‌ام و همکارهایشان، همسایه‌ها و همه و همه فقط به خاطر من آمده‌اند. بعد می‌نشینند کنار هم و شروع می‌کنند راجع به ویژگی‌های خوب من برای همدیگر تعریف کردن. اما من هم هستم! می‌روم کنارشان و گوش می‌کنم. راجع به لحظات خوب زندگی‌ام صحبت می‌کنند. راجع به خوبی‌هایی که به آنها کردم.

بعد یک نفر راجع به قدر و منزلت من سخنرانی می‌کند. همه برایم دعا می‌کنند و پیش خودشان «لا نعلم منه الا خیرا» می‌گویند.

از اینکه همه را دور هم می‌بینم دلم خوش می‌شود. همه‌ی عزیزهای زندگی‌ام را یک جا و با هم می‌بینم. از شنیدن حرف‌هایشان دلم گرم می‌شود. اگر کسی از دستم ناراحت باشد همانجا از دلش در می‌آورم.

بعد آخر سر همه می‌آیند و با من خداحافظی می‌کنند و برایم آرزو می‌کنند مرگ خوبی داشته باشم. همدیگر را سفت بغل می‌کنیم و حسابی گریه می‌کنیم.

وقتی همه می‌روند یک ماشین می‌گیرم و بهش می‌گویم مرا ببرد بهشت زهرا، سر خاک خودم. هیچ کس هم نیاید. بعد کارهای اداری را انجام می‌دهم و شناسنامه‌ام تاریخ فوت می‌خورد. آخر سر هم می‌روم کنار قبرم دراز می‌کشم و جان به جان آفرین تسلیم می‌کنم. با خیال آسوده و با دل راحت!

مرگ

«یا لطیف»

كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ... هر کسی مرگ را می‌چشد

می‌چشد...

روزهای زندگی

«یا لطیف»

تمام روزای زندگی‌ام به روز مرگم نگاه می‌کنم و روز مرگم به تمام روزهای زندگی‌ام...

سیستم‌عامل!

«یا لطیف»

OS خوندن و افکار فلسفی! داشتم روش‌های پایان یافتن فرآیندها رو می‌خوندم. اولی‌اش «پایان طبیعی» بود. ذهنم رفت سمت مرگ آدمها. مرگ طبیعی! بعد شروع کردم به تصور کردن اینکه ما آدمها همه‌مون فرآیند باشیم و OS هم {یه نوع} خدا باشه. یه فرآیندی که همیشه داره اجرا می‌شه، هیچ وقت تموم نمی‌شه، هیچ وقت sleep نمی‌شه و هیچ وقت context switch نداره.
روشهای دیگه‌ی اتمام فرآیندها بعضی‌هاش جور در میومد با این مدل. رعایت نکردن سقف زمانی. مثل اینکه یه آدمی به خاطر اینکه بیش از حد عمر کرده بمیره. دسترسی به دستورالعمل ممتاز! یعنی یه آدمی یه کاری کرده که خدا فقط باید انجوم بده! کشته شدن توسط فرآیند دیگه. پایان یافتن فرآیند پدر. خوشبختانه توی دنیای آدمانه همه مستقل از فرآیند پدر هستن. دخالت OS. یعنی خدا مستقیما یکی رو بکشه!
البته سیستم‌عامل خیلی بیشتر توی کار فرآیندهاش دخالت می‌کنه تا خدا توی کار بنده‌هاش. آدم گاهی با OS خوندن هم می‌فهمه اختیار یعنی چی.
به هر صورت. خوش می‌گذره اینطوری درس خوندن!

مرگ

«یا لطیف»

وقتی یکی با مرگ آدمای دور و برش روبرو میشه فکر می‌کنیم که بدترین چیزیه که می‌تونه براش اتفاق بیافته. بدترین خبری که میشه داد همینه. اینکه یکی یه عزیزی رو از دست داده.

شاید گاهی باید اینطور فکر کنیم که با از دست دادن یک آدم، فقط یک آدم رو از دست دادیم. بقیه هستند هنوز. بقیه‌ای که امید می‌دهند و دلداری. هنوز اتاقم هست، خانه‌ام هست. هنوز وسایلم را دارم. هنوز می‌توانم هر روز صبح خودم را در آینه تماشا کنم. هنوز هوا را دارم. هنوز می‌توانم راه بروم. هنوز کلی چیز هست که به آنها وابسته‌ام و هنوز همه‌ی آنها هستند.

گاهی باید از دیدگاه کسی نگاه کنیم که داره از این دنیا میره. اونه که در یک لحظه تمام کسایی رو که بهش امید می‌دادند از دست می‌ده، نه فقط یک نفر رو. اونه که هر اونچه که بهش وابستگی داشته باید بذاره و بره. اگر من یک نفر رو از دست می‌دم، اون همه رو از دست می‌ده. و تمام چیزهایی رو که بهشون وابسته بوده، اتاقش، خونه‌اش، کارش، حتی دیدن قیافه‌ی خودش در آینه رو.
به نظرم اگر کسی بود که می‌تونست این غم رو توصیف کنه می‌تونست خیلی بزرگتر از غم از دست دادن یک نفر باشه. شاید آدم باید گاهی فکر کنه اون لحظه‌ای که همه چی رو از دست میده چی براش می‌مونه و چی باید بمونه.

فرزاد

«به نام خدا»

چند وقت پیش فهمیدیم یکی از بچه‌های قدیمی دانشکده به خاطر سرطان فوت کرده. اسمش فرزاد بود. فامیلیش رو یادم نیست. یه لحظه خودم رو گذاشتم جاش. اینکه اون آدم بودن چقدر فرق داره با بقیه بودن، با فقط ناظر بودن. اینکه آدم بقیه‌ی آدمها رو ببینه که فقط یه آگهی می‌بینن. فقط یه پیغام تسلیت می‌بینن. بچه‌هایی که تند تند از بغل کاغذ رد می‌شن و میرن سمت کلاس‌ها. بعضی‌ها چند لحظه‌ای صبر می‌کنن و نگاهی می‌اندازن. انگار که زندگی بد جریان داره. بعد از یه مدت هم کاغذ رو برمی‌دارن و شاید چند وقت دیگه یه کاغذ دیگه بیاد جاش. واقعا زندگی بد جریان داره. یاد اتاق دکتر لوکس می‌افتم که بعد از دو سال بالاخره پارچه‌های سیاه کنده شدن و عکسش برداشته شد.

چند وقت پیش یه دختری که یه سال از من کوچیک‌تر بود طی یه ماه مریض می‌شه و فوت می‌کنه. هنوز هم که یادش می‌افتم یه حال عجیبی بهم دست می‌ده. چقدر ماها فراموش کاریم. چقدر راحت یادمون می‌ره که ممکنه یه ماه دیگه نباشیم. همین آدم کارت اهدای عضو داشته. از همونایی که خیلی‌هامون شاید جوگیر شدیم و گرفتیم و حس کردیم که حالا حالاها باید خاک بخوره. آدم باورش نمی‌شه که ممکنه به همین زودی ازش استفاده بکنه. به همین زودی همین دستایی که الان دارم باهاش تایپ می‌کنم...شاید دیگه نتونن تایپ کنن.

چقدر...ما هیچی نیستیم!

روزهای زندگی

«یا لطیف»

روزهای زندگی یه رضا داشت. توی لحظه‌های آخر عمرش. توی اون لحظه‌هایی که میگن آدم تمام عمرش میاد جلوی چشمش. توی اون لحظه‌هایی که انگار معلوم می‌شه که آدم سر و تهش تو زندگی‌اش چیکار کرده. انگار که کل زندگی آدم رو که فشرده کنند و بذارن توی لحظه، می‌شه همون لحظه‌ی آخر. تو اون لحظه‌هایی که همیشه می‌ترسم که اونطور نباشه که باید.

همه‌اش یاد این می‌افتم...فزت برب الکعبه.

Thestral

«به نام خدا»

یه موجوداتی توی هری پاتر وجود دارن به نام تسترال. تسترال‌ها در ظاهر شبیه یک اسب استخوانی هستن و فقط کسایی می‌تونند اونها رو ببینند که یک بار مرگ رو دیده باشند. و چیزی که بعد از مدت‌ها من یهو فهمیدم همین بود!
کسایی که یه بار مرگ رو دیدن قادر به دیدن چیزی هستند که کسایی که ندیدن نمی‌تونن ببینن. همه‌اش همینه. وقتی یه بار مرگ رو ببینی، دنیا رو متفاوت از چیزی می‌بینی که بقیه می‌بینند.
 دفعه‌ی اولی که یه نفر تسترال‌ها رو می‌بینه وحشت می‌کنه. تازه می‌فهمه کالسکه‌ای که تا حالا فکر می‌کرده خودش خود به خود به مقصد می‌ره توسط یه تسترال کشیده می‌شه. ظاهر اسب دلنشین نیست، ولی کم‌کم که می‌گذره و باهاش آشنا می‌شه و بهش غذا می‌ده می‌فهمه که می‌تونه سوارش بشه و باهاش پرواز کنه.
دیدن تسترال‌ها وحشتناک نیست، غم‌انگیز هم نیست، فقط متفاوته.

شناسنامه

به نام خدا
شناس‌نامه ی ما انگار به نوعی زندگی نامه ی ماست. اولش به دنیا میایم و آخرش می میریم. انگار معلوم می کنه ما با چه چیزهایی شناخته می شیم. با اسممون و فامیلی مون، با نام پدرمون. این اول ماجراست. وقتی هنوز خیلی شناخته نشدیم. یه ذره که میریم جلوتر اسم همسرمونه و اسم بچه هامون. چیزهایی که یه جور دیگه شناس‌نامه مون میشن شاید خیلی بعد از اینکه شناس‌نامه واقعی مون باطل میشه. وسط شناس‌نامه مونه و وسط زندگی مون و اوجشه. آخر شناس‌نامه مون جای مهرهای انتخاباته. جا گرفتن انتخابهای آدم توی شناس‌نامه اش به نوعی داره میگه انتخابهای یه آدم بخشی از اون آدمه. یکی از نشونه های شناخته شدنشه. صفحه ی یکی مونده به آخر صفحه ی ثبت اطلاعات فوته و آخرین صفحه ی زندگی مونه. تاریخ فوت رو توش می نویسن. در نهایت شناس‌نامه مون با یه مهر از اعتبار ساقط میشه. مهر قرمزی که آدم‌های زنده توی صفحه های آخرش میزننفوت شد».

آلبوم

یا لطیف

ما که آلبوم می بینیم بهمون خوش میگذره. همه اش میگیم یادش بخیر پارسال سیزده به در چقدر خوش گذشت یا مثلا فلانی بچه که بوده چه بامزه بوده. ولی چه حسی به آدم دست میده وقتی آلبومی رو ببینه که پر از عکس کساییه که دوستشون داشتی و یه عمری باهاشون بودی ولی الان دیگه نیستن. کلماتی مثل "خدا بیامرزدش این عکس نامزدیشه" یا "این عکس فلانیه با هم رفته بودیم مسافرت، خدا رحمتش کنه" و هزار تا جمله ی دیگه مثل این. عکس های سیاه و سفید توی یک آلبوم قدیمی. اونهایی هم که زنده هستن، یا مریض باشن یا خیلی وقت باشه ندیده باشی شون. یا یه عکسی که همه ی افراد توش فوت کردن و فقط تو زنده ای. چه حسی به آدم دست میده...

مرگ...؟!

یا لطیف

در اتاقی زندگی کنید که پنجره ای رو به گورستان داشته باشد. این منظره ذهن انسان را روشن می کند و اولویت های زندگی را در نظرش می آورد.

این جمله توی کتاب "وقتی نیچه گریست" بود. خیلی خوب بود. یکی از جمله های کتاب که خیلی دوست داشتم بود. هر چند وقت یه بار تصور میکنم که از پنجره که بیرون رو نگاه می کنم یه گورستان جلوی پنجره است.وااااااای عجب حس عجیبی!