و دوباره...!
مرگ آدمهای اطراف را میبینم و احساس میکنی مرگ چقدر راحت است و چقدر نزدیک و دم دستی. اما بعد آدمهایی را میبینم که سالیان سال است با درد و عذاب سر و کله میزنند ولی مرگ سراغشان نمیآید.
داستان این است که نه مردن بعضی آدمها مرگ را به من نزدیکتر میکند و نه عمر طولانی بعضی دیگر.
هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٥٦﴾
او زنده مىكند و مىميراند و به سوى او برگردانده مىشويد.
فقط این باور را در من تقویت میکند که مرگ یک اتفاق نیست. شاید هم دوست دارم که مرگ یک اتفاق نباشد. دوست دارم موعدش برسد. رسیدنی باشد. نه اینکه ناگهان غافلگیرت کند. آدمهای زیادی به نظر تصادفی میمیرند ولی ما چه میدانیم لحظات قبل از مرگ چه بهشان گذشته است. یا روزهای قبل از مرگ.
دلم میخواهد موعد مرگم فرا برسد و همینطور بیهوا نیایند سراغم و غافلگیرم کنند. دلم میخواد آماده باشم.
روز مرگم نفسی وعدهی دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر