«یا لطیف»

می‌دانستم آخر داستان با مرگ یوسف تمام می‌شود. منتظر فرا رسیدنش بودم. دفعه‌ی قبل که کتاب را خوانده بودم تا همین جایش جلو رفته بودم و به دلیلی که درست نمی‌دانم چه بود متوقف شده بودم. حتی به قسمت سووشون نرسیده بودم. اما این بار قصد کرده بودم تا آخرش را بخوانم. منتظر دلتنگی زری برای یوسف بودم. منتظر یک مرگ عاشقانه بودم. منتظر بودم که دلم بگیرد از نبودن یوسف و نوازش‌هایش و محبت‌هایش و نگاه‌هایش. دلم بگیرد از اینکه دیگر با مینا و مرجان بازی نمی‌کند و با خسرو اسب سواری نمی‌رود. منتظر بودم که برسد به آن بخش کتاب و اشک مفصلی بریزم.

رسیدم به همان نقطه. اما چه ناگهان پیش آمده بود. چقدر در میانه‌ی زندگی، یوسف مرده بود. همان وقتی که زری بی‌تابی می‌کرد و خواب‌های آشفته می‌دید و هیچ کاری دلش را آرام نمی‌کرد. اولش باورم نشد که به همین سادگی مرده باشد. اینقدر که حتی اولش اشکم هم در نیامد. بعد خواندم و خواندم و رفتم جلوتر.

سال سوم دبیرستان بخشی از همین کتاب را در کتاب ادبیات خوانده بودیم. دفعه‌ی قبل که کتاب را خوانده بودم نرسیده بودم به آن بخش. رسیده بودم به مردن یوسف و به خیال اینکه آن بخش هنگام زنده بودنش رخ داده و دیگر مرده است و آن بخش پس کجاست کتاب را رها کرده بودم. اما اینبار می‌دانستم که آن بخش آخرهای کتاب است.

زری حالش بد بود و فکرهای درهم و برهم می‌آمد سراغش. وسط آن همه فکر یاد روزی افتاده بود که در مزرعه سراغ یوسف رفته بود و بعد پیرزن روستایی را دیده بود که برایش داستان سووشون را تعریف کرده بود. همان وسط‌ها بود که به مزرعه‌داران «نه خسته» ای گفته بود و رفته بود. «نه خسته» را که خواندم صفحات کتاب ادبیات جلویم آمدند. که زیر این عبارت خط کشیده بودم و بالایش معنی‌اش را نوشته بودم. احساس کسی را داشتم که بعد از مدتی طولانی به جایی می‌رود که خیلی وقت پیش با آن خاطرات زیادی داشته یا در انتظار دیدن فردی است که برایش خیلی عزیز است. عبارت‌ها جلوی چشمم رد می‌شدند و آنهایی که در کتاب ادبیات زیرشان خط کشیده بودم خودنمایی می‌کردند.

اتفاقی داشت درونم می‌افتاد که نمی‌فهمیدم چیست. انگار این همه سال بعد از بار اولی که کتاب را نصفه رها کرده بودم انتظار کشیده بودم و حالا داشتم می‌رسیدم. اشک‌هایم همچنان جاری بودند ولی نمی‌فهمیدم چرا دارم گریه می‌کنم. داستان سیاوش را خواندم و قصه‌ی سووشون را. داشتم کتاب را تمام می‌کردم. بعد از نه سال. و انگار کتاب یک منگنه شده بود که اول این نه سال را به آخرش وصل کرده باشد. اما همه چیز را طور دیگری می‌دیدم. همه چیز برایم معنای جدیدی داشت. داستانی که یک بار اولش را نیمه کاره رها کرده بودم و یک بار آخرش را در کتاب ادبیات خوانده بودم داشت به هم وصل می‌شد و انگار تازه تمام کلماتش معنا پیدا می‌کردند.

به زری فکر می‌کردم. به آن روزی که یوسف سرزنشش کرده بود که چرا ترسو است و یاد خودم افتادم که با خواندن آن بخش از کتاب چقدر بهم برخورده بود و چقدر دلم به حال زری سوخته بود و چقدر گریه کرده بودم. چقدر احساس کرده بودم درکش نکرده‌اند. و بعد انگار با زری آمده بودم تا رسیده بودم به آخر کتاب. تازه می‌فهمیدم داستان چیست. انگار من زری بودم که گوشواره‌هایم را داده بودم و ترسیده بودم و سحر را، همه‌ی نور و امید و روشنایی، را از دست داده بودم. و یوسف که زری را سرزنش کرده بود انگار به من گفته بود ترسو و من گریه کرده بودم و پناه گرفته بودم پشت همه‌ی زنانگی‌ام.

آخر داستان مثل این بود که ناگهان، مثل زری، به خودم آمده بودم. دیده بودم که یوسف یا سیاوش یا حسین به خاطر حق ایستاده بودند و باکی هم نداشتند و تازه فهمیدم چه احمقانه فکر می‌کردم زری فقط به خاطر دلتنگی همسرش و از دست دادن محبت‌هایش گریه می‌کند. فهمیدم زری دلبسته‌ی یوسف بود چون آخرش فهمید یوسف دلبسته‌ی حق بود و فقط همین کافی است. اینکه بایستی و بدانی که حق هر کجا باشد کفه‌اش سنگین‌تر است حالا آن طرف هرچقدر همه‌ی چیزهای دیگر هم باشد هیچ است. بعد یاد آدم‌های این قماش افتادم. آدم‌های حق‌جو که انگار باکی از هیچ چیز ندارند. دلشان نمی‌لرزد.

داستان تمام شده است. خیلی وقت است که تمام شده است. ولی من هنوز همانجا مانده‌ام. میان آن مزرعه‌ای که پیرزن داستان سیاوش را گفت. میان آن روز ظهری که جسد یوسف را آوردند. کنار حوض باغ. کنار زری وقتی که نمک را می‌بویید که اشک‌هایش سرازیر نشود. می‌دانم که تا مدتی همانجا خواهم بود.

داستان‌هایی هستند که هیچ وقت تمام نمی‌شوند. ۱۴۰۰ سال هم که بگذرد همچنان هستند. هر بار هم که بخوانی‌شان تازه هستند. همین کافی است که یک نفر باشد که هیچ چیز برایش به اندازه‌ی حق نیارزد. همین کافی است که یک داستان را جاودانه کند.