«یا لطیف»

احساس می‌کنم پیر شدم. آدمای بزرگتر از ما گاهی با دیدن یک ناراحتی یا مشکل‌مون می‌گن خدا را شکر کن که تنت سالمه، سرپناه داری، حالت خوشه. حالا همین یه مشکل پیش اومده اشکالی نداره می‌گذره. حالا خودم بعد از دیدن چند اتفاق ناگوار و شنیدن خبرهای ناخوشایند وقتی کسی می‌گوید خسته است یا مشکلی دارد می‌گم خدا رو شکر که سالمه، خدا رو شکر که زنده است. حالا این مشکل حل میشه. این خستگی برطرف میشه. تازه می‌فهمم بعضی آدما زندگی بهشون سخت گرفته که فهمیدن اصل چیه. دیگه خیلی از مشکلات به نظرشون کم اهمیت میاد. می‌دونن که اینا میگذره و میره.

شکرگذاری چند وقته داره بیشتر تو جونم ریشه می‌دوونه. شکر که هستم، نفس می‌کشم، سالمم، دست و پا و چشم و قلب و هزار تا چیز دیگه دارم، سقف بالای سرمه. و شکر که آدمای اطرافم هستن و زنده و سالم هستن. وقتی آدم براش جا میافته که اینا همه نعمتن و همه‌شون ممکنه یه لحظه دیگه نباشن اون وقت می‌فهمه که شکر کردن بابت یه نفس که میاد و شکر کردن بابت همون نفس که میره یعنی چی. چند وقته دیگه توقع ندارم خدا همه چیز بهم بده. در عوضش ممنونشم هر لحظه بابت همه چیزایی که همون لحظه دارم. شاید لحظه‌ی بعدی دیگه نداشته باشمشون. شاید...

شاید ربط بخش اول به بخش دوم خیلی واضح نباشه! خودشون دنبال سر هم اومدن و اینطوری نوشته شدن. باشد که همینطوری هم فهمیده بشن :)