آلبوم

یا لطیف

ما که آلبوم می بینیم بهمون خوش میگذره. همه اش میگیم یادش بخیر پارسال سیزده به در چقدر خوش گذشت یا مثلا فلانی بچه که بوده چه بامزه بوده. ولی چه حسی به آدم دست میده وقتی آلبومی رو ببینه که پر از عکس کساییه که دوستشون داشتی و یه عمری باهاشون بودی ولی الان دیگه نیستن. کلماتی مثل "خدا بیامرزدش این عکس نامزدیشه" یا "این عکس فلانیه با هم رفته بودیم مسافرت، خدا رحمتش کنه" و هزار تا جمله ی دیگه مثل این. عکس های سیاه و سفید توی یک آلبوم قدیمی. اونهایی هم که زنده هستن، یا مریض باشن یا خیلی وقت باشه ندیده باشی شون. یا یه عکسی که همه ی افراد توش فوت کردن و فقط تو زنده ای. چه حسی به آدم دست میده...

کمک

یا لطیف

امروز با یه دوستی داشتیم یه مسیر مشترک رو طی می کردیم و با هم بیسکوئیت می خوردیم. کنار خیابون یه پسربچه ای نشسته بود و داشت چیز میز می فروخت. دوستم به صورت ناگهانی یه مشت از بیسکوئیت ها رو برداشت و داد به اون پسربچه. یه طور خوبی این کار رو کرد. یه طوری که من یه حس خوبی بهم دست داد. حس اینکه این کمک چقدر کمک صادقانه ای بود. همیشه با خودم فکر می کنم چرا به یکی کمک می کنم؟ و اینکه چه احساسی باید بهم دست بده وقتی به یکی کمک می کنم. به جای اینکه خودمون رو بگیریم و یه نگاه دلسوزانه به آدم ها بندازیم ای کاش یه جور خوب و دلچسب کمک کنیم. نمی دونم چه جوری. اگر من جای خدا بودم دلسوزی رو حرام می کردم!

برداشت آزاد از زندگی

یا لطیف

داشتم فکر می کردم برای زندگی کردن لازمه آدم خیلی چیز ها رو بدونه؟ یا اینکه کافیه یه که برداشت آزاد خودش رو داشته باشه. لازمه نظریه های مختلف رو دونست؟ هزینه برداشت آزاد چقدره؟ اگه غلط از آب در اومد؟

اشیاء

نمی دونم چرا نسبت به اشیاء احساس دارم :!

مرگ...؟!

یا لطیف

در اتاقی زندگی کنید که پنجره ای رو به گورستان داشته باشد. این منظره ذهن انسان را روشن می کند و اولویت های زندگی را در نظرش می آورد.

این جمله توی کتاب "وقتی نیچه گریست" بود. خیلی خوب بود. یکی از جمله های کتاب که خیلی دوست داشتم بود. هر چند وقت یه بار تصور میکنم که از پنجره که بیرون رو نگاه می کنم یه گورستان جلوی پنجره است.وااااااای عجب حس عجیبی!

مختار نامه

یا لطیف

داشتم به عشق عمره و ناریه به مختار فکر می کردم. به ناریه که میگه:"تو دعا کن مختار آزاد شود من مهرش را به عمره می بخشم" و به عمره که می گوید "همه دنبال همسر بودند و من به دنبال هم سفر". مختار که همسر ناریه است و هم سفر عمره. چه علاقه ای بزرگتر از این میشه که آدم فقط محبوبش رو ببینه و از خودش بگذره به خاطر محبوبش، حتی از محبتی که تمام چیزیه که از محبوب بهش میرسه. اما عمره همسفر می خواسته. عمره یه چیز دیگه رو میبینه یه هدف بزرگتر رو می بینه. عمره عاشق مختاره اما شاید بیشتر از اون عاشق آل علی است. عاشق حقه. و همینه که مختار هم عاشق عمره است.

یا لطیف

شاید یک سال بشه که دارم فکر می کنم که وبلاگ بزنم. چیزی که باعث میشد پشیمون شم این بود که هی میگفتم "چرا؟" اصلا مشکل من اینه که هی میگم "چرا؟". ولی الان یه حس خوبی دارم از این که یه آدرسی می زنم و یه چیزی می بینم که مال خودمه. نمیدونم چی خواهم نوشت. شاید برای این شروع کردم به نوشتن وبلاگ که احساس میکنم دارم نوشتنم رو میذارم لای منگنه. دارم از نگاه یه منتقد به خودم نگاه میکنم. انگار یکی در درون خودم بهم میگه که "داری بد می نویسی". میخوام بنویسم تا بهش بفهمونم که نه، من دارم خوب می نویسم. حالا اصلا هم تو فکر کن که دارم بد می نویسم who cares? بذار بد بنویسم. حالا یه نفس عمیق می کشم. احساس میکنم که یه ذره کنار کشید.